تبليغاتX
حفره های خالی دلم.......
اوهام یک شقایق وحشی
 

امروز نرگس خریدم!
نرگس ِ پژمرده!
گفتم چقدر؟
گفت : 2 تومن
گفتم اینکه مرده
گفت: برای شما 1500

2 دسته نرگس مرده برای تو که مردی و من ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 2:13 توسط تی تی |

 

آيا شما كه صورتتان را
در سايه نقاب غم انگيز زندگي
مخفي نموده ايد
گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه ميكنيد
كه زنده هاي امروزي
چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند ؟

گويي كه كودكي
در اولين تبسم خود پير گشته است
و قلب اين كتيبه مخدوش
كه در خطوط اصلي آن دست برده اند
به اعتبار سنگي خود ديگر احساس اعتماد نخواهد كرد.

 

پ ن۱ :"۸ دی ماه" زاد روز سراینده ی غمناکترین عاشقانه ها مبارک.

برای شاعری که غم را می ستود.

پ ن ۲: کاش در ظهیر الدوله بود م!                                               

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:27 توسط تی تی |

باید آرام بود،

آرام خواند 

و تو را آرام دید ...


دیگردر خوابها هم می گذاری و می روی!

همان نیمه ی پر ِ اعتماد را هم ریخته ای !


حالا همش در آستانه ی شاملو می خوانم و

مارگوت بیکل که می گوید :

"آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است.

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد!"


نه حقیقت بودی،

 نه به حقیقت رساندیم!!

تنها در انتهای ِ ابتدایت به ویرانگی کشاندیم و

یک علامت ِ سوال ماند:


چرا؟

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 22:23 توسط تی تی |

اولین بار گذرا از کنارش رد شدیم. کتاب فارسی جلوش بود و داشت مشقهاش رو می نوشت !

بی التفات ِ گذر ِ عابران، از کنارش ! می نوشت و حواسش به کارش بود! بساط ِ دست فروشی هم جلوش پهن بود.

مسیر ِ ولیعصر تا ایرانشهر کنار یک سوپری جای همیشگیشه!

فردا شب بدون توجه به اون منتظر تاکسی بودیم.دیدم یک مردی یک چیزی مثل ِ موش رو زیر پاش گرفت و به طرف ِ جوب شوتش کرد و اصرار داشت تا اون رو توی جوب بندازه.

فقط دیدم و تعجب کردم!

پشیمون شدیم و پیاده از پیاده رو رفتیم.

دیدیم همون پسر ِ دیشبی داره گریه می کنه . همون پسر ِ دستفروش، همونجایی که دیشب نشسته بود.داشت گریه می کرد مثل ِ ابر بهار.

من و دوستم دورش رو گزفتیم . هر کاری می کردیم ساکت نمی شد. تو حین ِ گریه ای که اشکاش پهنای صورتش رو پر کرده بود ، انگار که یه چیز یا کس بزرگی رو از دست داده باشه گفت:

موشم رو شوت گرد . موشم رو خراب کرد. 

- چرا؟

-- نمی دونم.

__ از یه دست فروش ِ معتاد خریدم. 1000 تومن.

_ بیا این پول رو بگیر برو بخر.

__  همین یکی رو داشت! نه ، نمی خوام! موش ِ خودم رو می خوام.


توی اون تاریکی با نور ِ مبایل رفتیم تو جوب رو گشتیم.درش اووردیم.

یه موش ِ اسفنجی ِ سیاه بود.سالم بود!!طوریش نشده بود!

انگار دنیا رو بهش داده باشن! ذوق کرد! خوشحال شد! باورش نمی شد سالمه!

__ حالا دیگه گریه نکن، خوب؟!


کتاب فارسیش جلوش پهن بود.


__ دوست داری چه کاره بشی؟

_دکتر!

__ باید خیلی درس بخونی!


فردا شب هم پسرک و باز هم کتاب ِ فارسیش ...

__ بگذار برات بخونم.

من یار مهربانم ...

همه اش رو از حفظ خوند.

"علی افضلی" دانش آموز دوم ابتدایی که بعد مدرسه میومد بساط پهن می کرد و دستمال جیبی می فروخت.

توی دفترش درشت نوشته بود "علی افضلی" . نقاشی ِکتابش رو هم کشیده بود.

دوست ِ ما " علی افضلی" هم درس می خونه ، هم تو سرما کار می کنه و دلش می خواد دکتر بشه!


از این دست علی افضلی ها زیاده!

مثل ِ دخترک ِ کوچولویی که از سرما کز کرده بود و صورتش رو توی زانوهاش فرو برده بود و هر چی می گفتم چته هیچی نمی گفت!سردش بود.

وقتی واسش ساندیچ خریدیم و بردیم ، دیدم پاهاش رو از تو کفش در اوورده.

به پاش دست زدم ، از روی جوراب ، یخ ِ یخ بود. سردش بود!

ترکیدم!ترکیدم!

_ کی میان دنبات؟!خونتون کجاست؟

باید خواهرش میومد دنبالش! چرا نمیومد!

اسمش رو هم به دروغ بهم گفت!

__ " ناتاشا "


 اون شب خودم رو بدجنس ترین آدم دیدم.می خواستم برم خرید!

آدمهای جورواجوری که راحت می گذرن با فرمها و لباسهای مختلفو نمی بینن! دیگه عادی شده نمی بینن!!


پ ن : شاید "علی افضلی" دکتر بشه و امیدوارم روزی برسه "ناتاشا" از کمی لباس یخ نکنه!



+ نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 0:57 توسط تی تی |

5 آبان ِ 1389


یادت هست؟!!

ظهیرالوله .

مزار ِ فروغ!

شاید یادت نباشد!

اما ...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 20:9 توسط تی تی |

چه بی صدا قدم بر جانم گذاشت

سه روز از آمدنش می گذرد

فقط نمی دانم چرا بو نمی دهد !


آوای خشکت در گوش نمی پیچد و

.

.

.

پاییز باید باور کنم ،

آمدنت به مثابه ی نیامدن ِ پوز خند ِ انتظار است!


+ نوشته شده در یکشنبه 3 مهر1390ساعت 22:2 توسط تی تی |

دیگر نمی دانم چه چیزی درست است!

دیگر خوب و بد رو هم گم کردم! 

تحملم به گیجی رسیده و گیجی به فریاد.

به فریادی خفه از ته گلو که غمباد شده و وجودم رو پر کرده!

به تنهایی مفرط با همه ی چراهای بی پاسخ!

به ناشناخته هایم، حماقتهایم، نمی دانم هایم، خستگی هایم و ...

چه کنم؟!

به شکِ خوب و بد! به تناقض ِ روح ِ بی سرو سامانم.

خدایی که همین نزدیکی است رو رج می زنم ،می خوانمش، ولی تحمل فراتر از این را ندارم! 

انگار رسیدن به منتهایش به جای پر کردنم ...

نمی دانم!
مانده بین دوست داشتنها و نداشتنها، داشته ها و ناشکریها، نداشته ها و ناشکریها!

ظرفیت کم ِ ناچیزم مرا به سخره می گیرد و مرد نیستم که سر حرف اشتباهم بمانم!


مرد نیستم، مردها را دوست ندارم و دلم بابا می خواهد!

تا بغض سالها را گریه کنم در آغوش نا آرامش!

تا حجمِ تنهایی را زجه کنم ،

 سوالها را بی هیچ چپ نگاهی ، بی محابا بپرسم 


و خدا

دست دراز کند، مرا بقاپد و هل بدهد در تمامِ نورها، بی هیچ سوال و ترسی، بی هیچ کمبودی،

بی هیچ سنجش و مقیاسی!

دلم برای ِ دستان ِ خدا تنگ است، می خواهم خودم باشم ، من تحملِ پذیرفتنِ پاکی ِ صرف را ندارم!

و بدی را!


من دلم خدا می خواهد بدون هیچ چون و چرایی!

دلم تئاتر می خواهد!

گم شوم در نورها و گریه امانم راببرد تا جایی که بی حس بر سن شوم و بهت ِ تماشاگران که دیوانه 

می خوانندم! 

من ...


+ نوشته شده در جمعه 25 شهریور1390ساعت 14:29 توسط تی تی |

بنویس ...

دوست داشتن دروغ است ، بنویس

بنویس که کم کم باید فراموش کرد.

که آبی های ِآرام ذهنت ،لجن زار ِ متعفنی بود به انگشت ِ اشاره ی تو!

بنویس که دوست داشتن جرات می آورد! حالا فهمیدم ، چرا بزدلی!

 

عشق یک حقیقت است !

نه ننویس!

تصحیح کن ! یک حقیقت بود ! روشن پایانی از همان آغاز.

 

بنویس، نفهمیدم، غلط کردم!

این اعترافنامه نیست، اما تو بنویس تا یادمان بماند!

این روزها یادها کم شده ، آزارنده ها بسیار.

همه چیز تقلبی شده ، باید ثبت شود

 

چه بد که نمی شود تو را ثبت کرد ،نمی شود لمس دستانت را بر کاغذ ِ مدعا حک کرد تا دال بر مجازاتت شود.

حالا با دست ِ خالی ...

 

اما تو بنویس.

گرچه این اعترافنامه نیست، سندی است بر بخت ِ بد زنها ...

بنویس یاد بگیرید، ببینید و بگذرید!

نخواهید و خواستن را در کنه ِ وجودتان فریاد کنید!

نهیب ِ پیوستگی ها را رخت بند ِ ذهنتان کنید و گوشواره الماسِ گوشتان!

 

نوشتی؟!

نامه را می گویم؟

 نه ... این اعترافنامه نیست! سندی است برای فراموشی !

به سرعت نرگسها را نسیان ِ ذهن ِ سیال پر از تو می کنم با عکسی از سیگارهامان!

آتش ِ وجودمان با بهمن ِ سرد ِ بی کسی هایم یخ کرد،

حالا فهمیدم سردی دست و پایم از چیست!

بهمنتان بی فایده است!

شرمنده ی پاسخ گویی گرمای ِ گذشته تان!

 

به سادگی می برم تو را از یاد ، می دهم تو را بر باد!

می کنم تو را فریاد

نمی رقصم با سیگارت.

به سادگی!

 

این نامه پایان ندارد!

می دانی!

آخر، سندهایم مخدوش شده!

بنویس با عرض پوزش از محضر عدالت گستر جهان،

روحم کمی زخمی است،

نه تصحیح کن!

بنویس ، سیمهای روحم پاره شده ، آرشه کشی بی فایده است!

درست هم نمی شود!کلا ساز ِ بد صداییست!

 

بنویس یادت است می گفتی تو عزیزِ منی!

شرمنده که  من یادم نمی آید!

هر چه فکر می کنم عزیزی جز مادر ندارم و عزیزی جز برای مادر نیستم!

 

همه چیز را برای تو آسان از یاد بردم ،

حالا

آسان تو را برای همه چیز از یاد می برم!

 

بنویس خوب می دانی که حسابمان صاف نشده ! زدی ، خوردم ، نخوردی!

زخم، زخمه  ...

 

به لطافت ِ روحم، زمخت ِ فکرم می گوید بنویس این نامه ادامه دارد ...

 

اینجا کتابهای انگشت خورده ی تو مدفون ِ کتابخانه است !

کلمه هایش رانخواندم ،اما تو نامه را بخوان .

با پوزش از محضر عدالت گستر ِ جهان

به دلیل ِعدم ِ کفایت دلایل مطروحه،  دال بر مجرم بودن ِ ...

آخر ، باید بنویسم دارد فراموش می شود ،

 

نوشتی؟!

نامه را ببینم!

راستی این را هم اضافه کن ،

 

با توجه به رنده شدن روح ِ اینجانب ،

بنده تقاضای قصاص ِ روح دارم!

با تشکر از محضر ِ عدالت گستر ِ جهان،

لطفا نامه برای ایشان هم فرستاده شود!

 

 

لطفا سند، پیوست ِ روحش شود!

با تشکر

+ نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 3:30 توسط تی تی |

۱

کیستم؟

می اندیشم با خود

در خود!

 

چه مجهولی غریبی است من!

انسان!

نمی شناسمت!

چنان مظلوم می شوم که نمی دانم منم یا نه !

شیطان می شوم و بالا می آورم بر کثافات زندگیم !

و توحش  ...

آرام ...

عاشق ...

عارف ...

خدا ...

قانون ...

هیچ ...

 

۲ 

 شاید اگر تو بیایی آرام شوم !

ظاهرا خوب و معصوم

شاید تو بهانه ی خوبی باشی برای نمی دانم ها!

سبزی روحم به زردی می نگرد یا بالعکس! زردی در پی سبزی است بی محابا! دست و پا می زند

امروز کسی می گفت ما احمقیم!


دنیا را که در مشت می گیری کوچک می شود و در پی چیزهای دیگر می روی !

گفتم  جاه طلب !

گفت : fool 


۳ 

تنها یک چیز ثابت است

بوی چمپای مادر در سر

و آغوش بی هیچ چشمداشتش

و خدایی که همین اطراف است

و می دانم که دوستم دارد. می دانم . می دانم.

روزی می آید که زبانم را کسی بفهمد . که با چشمهایم حرف بزنم

و تکلم تنها پل نشود                                                                                                              

۴

در رمضان عارف می شوم

به دوره که می رسم بی قید می شوم

در خودم که می روم ،دلتنگ می شوم

برای خودم ، تو ، همه ...

دلتنگ می شوم

 

می زنم زیر گریه و هی خدا آرامش می دهد و باز خوب می شوم و هی دلم تنگ می شود. و باز خوب می شوم ...

به تکرار می رسم

به هیچ می رسم

 

دوباره عاشق می شوم

عارف

خدا

آرامش

تکرار

هیچ ...

 

و خدا

بوی چمپا

مامان

داداشِ فاضل

و

خدا ...

  

+ نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 2:32 توسط تی تی |

داشتین روزهای بد رو ؟

پریروز روز فوق العاده بدی بود که شاید اگر خدا دوستم نمی داشت بدتر از اینها هم می شد.

یک تصادف وحشتناک داشتم .یک دعوا و در گیری توی محیط کار که باعث بیشتر بهم ریختنم شد و یک اتفاق بد دیگه!

بعضی ها فکر می کنن چون تو کارمندی و باید کار کنی بنده ی اونهایی و مثل تراکتور ازت کار می کشن و توهین هاشون رو مثل نقل و نبتات نثارت می کنن . جالب قضیه اینجاست که اگه حرف بزنی آدم معترض و ناسازگاری شناخته می شی.

تا حالا نمایش رفتید؟ به زبون خودمون تئاتر!

قبل از اینکه نمایش شروع بشه منتظری. سالن تاریکه و تو می دونی که تا چند لحظه ی دیگه اتفاق نیفتاده ها اتفاق میفتن و تو شاهد یه نمایش با یه تایم خاصی می شی . حالا یا پایان رضایت بخشی رو برای تو داره یانه. ممکنه خوشت بیاد یا نه!

جایی که تو هستی هم همش نمایشه! منتظری جلسه شروع بشه منتظر یه نمایشی که معمولا می دونی قراره چی اتفاق بیفته. منتظر شروع نمایشی ، یه نمایش کاملا ناخواسته ! و پایان نمایش هم به نفع خود آدمهای تدارک دهنده تمام می شه و این وسط تویی که له می شی ! 

که اگر حرف بزنی باز هم درگیر یه سیاست بازی تمام عیار می شی که هر چقدر این نمایش تکرار بشه برای تو عادی نخواهد شد چون یه جایی نتیجه اش رو می بینی !

مدیران سیاست مداری که جلوی تو یکی دیگه رو خراب می کنن و جلوی خودش خوب جلوه اش می دن یا به خاطر اینکه خودشون رو به رخ بکشن تو رو با دستاشون مچاله می کنن و می اندازن یه گوشه ! بعد دوباره میان اون آدم به اصطلاح آدم رو از مچاله گی باز می کنن و می گن خوب ، حالا دوباره شروع کن!

فقط این رو می دونم که باید جنگید! جنگید ! 

اما جنگی که در اون عزت نفست و احترامت پا بر جا باشه . عزت نفس و احترام در جایی که که یه محیط فرهنگیه که مثلا رسانه است !!

هر روز خیلی بیشتر برای دیگران و مخصوصا خودم متاسف می شم که باید تن بدم به حواشی که همیشه ازش فرار می کردم و حالا دامن خودم رو گرفته!

که انسان رو تبدیل می کنه به آدمی چون بقیه . دروغگو، سیاستمدار، مطیع بدون هر گونه میل و ...

اما باید جنگید!


+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 18:19 توسط تی تی |